سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خونِ جوشانِ امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم-  - قبل از انکه وارد بحث اصلی شوم- بخش هفتم- اقایان منافقین اعضای انها هرکاری میکردند که برخلاف حتی عرف بود سازمان درمقابل انهاسکوت میکرد وهرچه اتهام واهی به افراد میزدند ومن نمیفمیدم چرا اینهمه دورغ  میگفتند وادعا میکردند که مادقت کامل را میکنیم وچنین اطلاعتای مردم یه ما میدهندواز حسن ظن مردم سخت سواستفاده میکردند ومردم را سخت عصبانی  نسبت به دولت میکردند- یک جناب بسیار فرهیخته ودارای عقل ذاتی بود که اتفاقا درمسئال بدست اوردن اطلاعات از یک هوش ذاتی عجیبی برخوردار بود واستاد احادیث تربیتی هم بود وبه زبان عربی تا حدودی مسلط بود وازاخبار عربی خوب استفاده میکرد وایشان شیمیدان بودند واهل زنجان تمام دروغ های انها را کشف میکرد وفردی که دررابطه با ان موضوع بود وجریان میدانست متقاعد میکرد که اطلاعات اش رابدهد ویک شماره تلفن هم بدهد وایشان جریان راروی یک کاغذ مینوشت دم خانه اش میزد وکم کم مردم محل به ایشان معتقدشدند ومنافقین مداوم کاغذ ایشان را پاره میکردند وایشان هردوساعت یکبار درب را باز میکرد چناچه پاره شد بودیک کاغذ دیگری میچسباند- فبل از انقلاب شخصی بنام دکتر ازمون استاندارشد ایشان قبلا در المان شرقی درس خواند بود وکمونیست بود وشد بود استراتژیست ساواک وجز رجال سیاسی درجه دو رژیم محسوب میشد سرگروه من جریان راگفت وفرمود که شهر بلخ وقوانیش اش بهتر از این شهر است بفکر افتادهایم که برنامهای برای اش درست کنیم یکی از اعضای گروه ما که ما نمیدانستیم به منافقین پیوسته بود ودرانزد انها ازمقام رتبهای برخوردارشده بود پسر بسیار زیرکی بود در مدرسه ابوذرفعلی ایشان جاسوس مدرسه بود وکسی نمیدانست بعدا برای من تعریف کرد درکلاس ما بعضی از بچه های جنوب شهر جز باجگیران محل پائین شهر بودند وچاقوی ضامن دار داشتند وشهربانی از این انهادروحشت بود مدیر مدرسه جناب سید قاسم دستغیب مشهور به شمر یک فرد بسیار تیز هوش وبسیار مدیر کاردان وبسیار شجاع اگر بینظیر نباشد کم نظیر است اینها برای بچه بالا شهر عکسهای صور قبیحه و تریاک وچیز های دیگر میاوردند ایشان ته کلاس مینشست خودکار عمدی روی زمین میانداخت ودرضمن برداشتن خودکار ارام دستاشرا به چیب داش میزد وبا اشاره به دبیر حالی میکرد وسپس بلند میشد وهمیشه فورمول عدسیرا سئوال میکرد استاد که به ان داش خیره میشد وایشان یکدست به شانه میزد که در ظاهر یعنیمواظب باش ولی درباطن اشاره به استاد میکرد استادمیامد وجیب اورا خالی میکرد وسپس مبصر خدمت جناب حضرت دستغیب میفرستاد وایشام میامد وباکتک اورابیرون میبرد ومدرسه یک حیاط بزرگ داشت وتا نصف عرض حیاط اورا لگدمال وسپس دوت فراش جود کار را تابقیه دور حیاط را اور لگد مال میکردند وسپس چون دقعه اول اجازه داشت سرکلاس برگردد والکی میگفت پای من درد میکند به ما میگفت که بعد ازنکه مدی رفت محک میزدند ولی میگفتند این ارام مااست وپنج تومان از من گرفتند و ویکی ازداش مداوم باعصبانیت ازایشان میپرسده است مگر تو خنک هستی که مداوم فرمول عدسی میپرسی موضوع چیست وایشان به مدیر میگفته است من عصر کار میکنم اخر شب که به خانه میروم توی کوچه نیم متری میریزند روی سرم کت وپول وپحتی کفش وکمربند من راهم میبرنند ویا من را به جای یکسی چاقو میزنند ولی جناب مدیر اطلاع داشت که باج گرفته است ازمون با اخوند ها سخت مخالف بود ولی کارمندان استانداری ودیکر مدیران استان به ایشان گفته بودند که جناب حضرت ایت العظمی شیخ بهالدین محلاتی رحمت الله یک بافته جدا گانه است بسیار خردمند است ونبض شهر در دست او است ایشان یکبار ایشان به استان داری دعوت میکند ومتوجه میشود که انسان بسیار اگاه وخردمند است دفعه دوم من دم منزل ایشان بودم که وارد شوم یک ماشین سیاه رنگ دم در بودند وایشان بیرون امدند وعلنا فرمودند من به استانداری میروم وسوار شدن ورفتن جناب دوست من که باهم دانشگاه بودیم فرمودند درشهر شایع شده است که ایشان دارد مسلمان میشود وکار ی به ایشان نداشته باشید وجناب حضرتاش باایشان تانی وته درتو میکند ونمیگذارد که حتی دیگران برعلیه ایشان کاری انجام دهند گفتم چه کسانی فرمودند منافقین هم حاضر هستند سرایشان کلاه خواهد گذاشت ومرغ یکدفعه خواهد پرید وهمه دانشجویان برنامه داشتن وسخت ناراحت هستند- یکی ااز بازاری ها فرمودند شماها کاری نکیند چون ان زمان توجه به روحانیت از طرف دولت بسیار با ارزش بود – ییک از تجار معروف من را به خانه اش دعوت کرد وفرمود ایشان مداوم شعار باقیمت زیاد میدهد ومناین رلاش من تشخیص دادم به نفع رژیم سوپاپ اطمینان را بازی میکند مرد بسیار رندی است وخوداش خلقی وطرفدار مستضعف جلوه میدهد وهیچ کاری الان نمیشود کرد وحضرتاش به ایشان فرموده است زیاد شعار ندهید به ضرر شما ست فعلا دو ویا سه تای انرا عمل کنید- گذشت من در اخباربعداظهر شنیدم که ایشان استعفا داده است ورفته است- ادامه دارد


ارسال شده در توسط علی

بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 1389
مرداد 89
شهریور 89
مهر 89
آبان 89
آذر 89
دی 89
بهمن 89
اسفند 89
فروردین 90
اردیبهشت 90
خرداد 90
تیر 90
مرداد 90
شهریور 90
مهر 90
آبان 90
آذر 90
دی 90
بهمن 90
اسفند 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
تیر 91
مرداد 91
شهریور 91
مهر 91
آبان 91
آذر 91
دی 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
اردیبهشت 92
خرداد 92
تیر 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
دی 92
بهمن 92
اسفند 92
فروردین 93
اردیبهشت 93
خرداد 93
تیر 93
مرداد 93
شهریور 93
مهر 93
آبان 93
آذر 93
دی 93
بهمن 93
اسفند 93
فروردین 94
اردیبهشت 94
خرداد 94
تیر 94
مرداد 94
شهریور 94
مهر 94
آبان 94
آذر 94
دی 94
بهمن 94
اسفند 94
فروردین 95
اردیبهشت 95
خرداد 95
تیر 95
مرداد 95
شهریور 95
مهر 95
آبان 95
آذر 95
دی 95
بهمن 95
اسفند 95
فروردین 96
اردیبهشت 96
خرداد 96
تیر 96
مرداد 96
شهریور 96
مهر 96
آبان 96
آذر 96
دی 96
بهمن 96
اسفند 96
فروردین 97
اردیبهشت 97
خرداد 97
تیر 97
مرداد 97
شهریور 97
مهر 97
آبان 97
آذر 97
دی 97
بهمن 97
اسفند 97
فروردین 98
اردیبهشت 98
خرداد 98
تیر 98
مرداد 98
شهریور 98
مهر 98
آبان 98
آذر 98
دی 98
بهمن 98
اسفند 98
فروردین 99
اردیبهشت 99
خرداد 99
تیر 99
مرداد 99
شهریور 99
مهر 99
آبان 99
آذر 99
دی 99